تبلیغات
بزرگـــــ امــا آرام.... - داستانک: طمع دکتر
بزرگـــــ امــا آرام....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید





نوع مطلب : داستانک های پند آموز، 
برچسب ها : داستانک،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 21 مهر 1391
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:10 ب.ظ
I am sure this article has touched all the internet visitors, its really really pleasant post on building up new
web site.
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:17 ب.ظ
wonderful issues altogether, you simply gained a new reader.
What might you recommend in regards to your post that you simply made a
few days in the past? Any certain?
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:30 ب.ظ
Greetings! Quick question that's completely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?
My weblog looks weird when viewing from my iphone 4.

I'm trying to find a template or plugin that might be able to resolve
this problem. If you have any recommendations, please share.
Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی