تبلیغات
بزرگـــــ امــا آرام.... - نیمکت
بزرگـــــ امــا آرام....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار
یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛ از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی
نگهبانی میدی؟

سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان
افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان
روال کار را ادامه دادم!

 مادر لویی، لویی شانزدهم  را صدازد و گفت من علت را میدانم، **زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند**!

همیشه فلسفه ی تاریخی یک عمل، دلیل و ضرورت انجام آن را توجیه نمی کند.

گاهی یک عمل فاقد منطق، به صورت یک تکرار بی معنی، یک عادت و یا سنت، سالها ادامه می یابد.

به امید روزی که شاهد این قبیل نیمکت ها در روان خود, خانواده و جامعه نباشیم.

منبع:مشاوره





نوع مطلب : اسمس و جملات زیبا، 
برچسب ها : اسمس، جمله، لویی شازدهم، پند، اندرز، مجتبی جانی، نیمبلوک،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 16 شهریور 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی